تبليغاتX
حرف های دل یه دیوونه


 

هوا ، نفس ، زمين ، تويي

آب ، ماهی ، خشکی ، منم

تو را با همه وجود حس کردم

ديوانه شدم

و

عشق را در ديدار روی معشوقه طلب می کردم

ولی

تو را نديده

،

آتش عشقم روشن شد

ومن

در معبد احساس پاکت بندگی کردم

،

زلال شدم ، خالص و منزه

وتو

قلب مرا ربودی

،

در آن حلول کردی

،

شدی روح من

و

من

شدم

تو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 23:40  توسط پیام   | 



نازي : پنجره راببند و بيا تابا هم بميريم عزيزم
من : نازي بيا
نازي :‌ مي خواي بگي تو عمق شب يه سگ سياه هست
كه فكر مي كنه و راز رنگ گل ها رو مي دونه ؟
من: نه مي خوام برات قسم بخورم كه او پرندگان سفيد سروده ي يه آدمند
نگاه كن
نازي : يه سايه نشسته تو ساحل
من : منتظر ابلاغه تا آدما را به يه سرود دستجمعي دعوت كنه
نازي : غول انتزاع است. آره ؟
من : نه ديگه ! پيامبر سنگي آوازه ! نيگاش كن
نازي : زنش مي گفت ذله شديم از دست درختا
راه مي رن و شاخ و برگشونو مي خوان
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره
نازي : خوب بخره مگه تابوت قيمتش چنده ؟
من : بوشو چيكار كنه پيرمرد ؟
بايد كه بوي تازه چوب بده يا نه ؟
نازي : ديوونه ست؟.
من : شده ‚ مي گن تو جشن تولدش ديوونه شده
نازي : نازي !! چه حوصله اي دارند مردم
من : كپرش سوخت و مهماناش پاپتي پا به فرار گذاشتند
نازي : خوشا به حالش كه ستاره ها را داره
من : رفته دادگاه و شكايت كرده كه همه ستاره را دزديدند
نازي : اينو تو يكي از مجلات خوندي عاشقه؟
من : عاشق يه پيرزنه كه عقيده داره دو دوتا پنش تا مي شه
نازي : واه
من سه تاشو شنيدم ! فاميلشه ؟
من : نه
يه سنگه كه لم داده و ظاهرا گريه مي كنه
نازي : ايشاالله پا به پاي هم پير بشين خوردو خوراك چيكار مي كنن
من : سرما مي خورن
مادرش كتابا را مي ريزه تو يه پاتيل بزرگ و شام راه مي اندازه
نازي : مادرش سايه يه درخته ؟
من : نه يه آدمه كه هميشه مي گه : تو هم برو ... تو هم برو
من : شنيدي ؟
نازي : آره صداي باده !‌داره ما را ادادمه مي ده پنجره رو ببند
و از سگ هايي برام بگو كه سياهند
و در عمق شب ها فكر ميكنند و راز رنگ گل ها را مي دانند
من : آه نرگس طلاييم بغلم كن كه آسمون ديوونه است
آه نرگس طلاييم بغلم كن كه زمين هم ...
و اين چنين شد كه
پنجره را بستيم و در آن شب تابستاني من و نازي با هم مرديم
و باد حتي آه نرگس طلايي ما را
با خود به هيچ كجا نبرد

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 10:30  توسط پیام   | 



نازي : بيا زير چتر من كه بارون خيست نكنه
مي گم كه خلي قشنگه كه بشر تونسته آتيشو كشف بكنه
و قشنگتر اينه كه
يادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ كنه و بعد بخوره
اسي راسي ؟ يه روزي
اگه گوجه هيچ كجا پيدانشه
اون وقت بشر چكار كنه ؟
من : هيچي نازي
دانشمندا تز مي دن تا تابه ها را بخوريم
وقتي آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر
لباسارو مي كنه و با هلهله
از روي آتيش مي پره
نازي : دوربين لوبيتل مهريه مو
اگه با هم بخوريم
هلهله هاي من وتو چطوري ثبت مي شه
من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش مي كنند
عكسمون تو آب بركه تا قيامت مي مونه
نازي : رنگي يا سياه سفيد ؟
من : من سياه و تو سفيد
نازي : آتيش چي ؟ تو آبا خاموش نمي شن آتيشا
من : نمي دونم والله
چتر رو بدش به من
نازي : اون كسي كه چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزيز دل من ‚ آدم بود

+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 16:24  توسط پیام   | 



سلام

امیدوارم حال همتون خوب باشه.

امشب شب یلداست و می دونم که همتون کنار خونوادهاتون هستین. وحسابی دارین حال می کنید.

تا اونجایی که  میدونید من که سرباز هستم و شب یلدا امسال رو باید تو کوچه و خیابون های بابل گشت

پیاده برم. البته ناراضی نیستم . این هم واسه خودش یه خاطرست.

فقط می خواستم بگم که الان در کنار خونوادهاتون هستین . قدرشون رو بدونید. مخصوصا قدر مادراتون رو.

 

پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد
چه كسي او؟
زني است در دوردست هاي دور
 زني شبيه مادرم
زني با لباس سياه
كه بر رويشان
شكوفه هاي سفيد كوچك نشسته است
رفتم و وارت ديدم چل ورات
چل وار كهنت وبردس بهارت
پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد
و اين بار زني بهياد سالهاي دور
سالهي گمم
سالهايي كه در كدورت گذشت
پير و فراموش گشته اند
مي نالد كودكي اش را
ديروز را
ديروز در غبار را
او كوچك بود و شاد
با پيراهني به رنگ گلهاي وحشي
سبز و سرخ
و همراه او مادرش
زني با لباس هاي سياه كه بر رويشان شكوفه هاي سفيد كوچك نشسته
بود
زير همين بلوط پير
باد زورش به پر عقاب نمي رسيد
ياد مي آورد افسانه هاي مادرش را
مادر
اين همه درخت از كجا آمده اند ؟
هر درخت اين كوهسار
حكايتي است دخترم
پس راست مي گفت مادرم
زنان تاوه در جنگل مي ميرند
در لحظه هاي كوه
و سالهاي بعد
دختران تاوه با لباس هاي سياه كه بر رويشان شكوفه هاي سفيد نشسته
است آنها را در آوازهاشان مي خوانند
هر دختري مادرش را
رفتم و وارت ديدم چل وارت
چل وار كهنت وبردس نهارت
خرابي اجاق ها را ديدم در خرابي خانه ها
و ديدم سنگ هاي دست چين تو را
در خرابي كهنه تري
پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد
و اين بار دختري به ياد مادرش

مرحوم حسین پناهی

 

و :

دلم. گلم. حرمت نگه دار. این اشک ها که می بینی خون بهای عمر رفته من است. که همه را یکجا

سند زده ام به جادوی دو چشمان سیاه تو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 17:46  توسط پیام   | 



از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

کزین حصار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید


از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 خسته ام

خسته ام

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1385ساعت 18:31  توسط پیام   | 



سلام

 

حال همه ما خوب است

 

ملالی نيست

 

جز کم شدن گاه به گاه خيالی دور

 

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گويند

 

با اين همه

 

عمری اگر باقی بود

 

طوری از کنار زندگی می گذرم

 

که نه پشت آهوی بی جفت بلرزد و نه اين دل ناماندگار بی درمان

 

من

 

زندگی را دوست دارم

 

ولی از زندگی دوباره می ترسم

 

دين را دوست دارم

 

ولی از آخوندها می ترسم

 

قانون را دوست دارم

 

ولی از پاسبان ها می ترسم

 

عشق را دوست دارم

 

ولی از زن ها می ترسم

 

کودکان را دوست دارم

 

ولی از آینه می ترسم

 

سلام را دوست دارم

 

ولی از زبانم می ترسم

 

من می ترسم

 

پس هستم

 

اين چنين می گذرد روز و روزگار من

 

من روز را دوست دارم

 

ولی از روزگار می ترسم

 

 

برای اعتراف به کليسا می روم

 

رو در رو بر علف های کليسا می ايستم

 

و همه گناهان خود را يکجا اعتراف می کنم

 

بخشيده خواهم شد به یقین

 

علف ها بی واسطه با خدا سخن می گويند.

 

 

و حرف آخر:

 

                  اين جهانی که پر از مضحکه و تکراره

 

                                                      تکه تکه شدن دل چه تماشا داره

 

 

خدانگهدار.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 10:6  توسط پیام   | 



تو که قسم می خوردی عاشقونه

 

تو که می گفتی واسم میمیری بی بهونه

 

چی شد یدفه رفتی و تنهام گذاشتی تو غربت

 

چی شد رفتی شدی بی معرفت

 

 

خیال می کردی بری ، دلم میگیره

 

آره میگیره

 

میشینه بی تو ، یه گوشه میمیره

 

آره میمیره

 

اما اینبار دیگه فایده نداره

 

اونی که رفته ، میره ، تنهات  میزاره

 

 

تو که میدونی ، که من میدونم ، که می دونی

 

می دونی ، می دونم ، شبا میشینی ازم می خونی

 

می دونم که می خوای بیای سراغم

 

میخوای حالا بشی شعر اتاقم

 

میخوای باشی و افسوس نمی تونی

 

میخوای بیایی ، بمونی و اما نمی مونی

 

میخوای باشی و افسوس نمی تونی

 

چونکه می دونی میایی و اما نمی مونی

 

 

تو دریای نگات ، شب و شناختم

 

قایق کاغدیم و اینجوری باختم

 

کاشکی از اولش موج سپیدم

 

یه جای دیگه ، دریامو می ساختم

 

 

تو که میدونی ، که من میدونم ، که می دونی

 

می دونی ، می دونم ، شبا میشینی ازم می خونی

 

می دونم که می خوای بیای سراغم

 

میخوای حالا بشی شعر اتاقم

 

میخوای باشی و افسوس نمی تونی

 

میخوای بیایی ، بمونی و اما نمی مونی

 

میخوای باشی و افسوس نمی تونی

 

چونکه می دونی میایی و اما نمی مونی

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1385ساعت 16:14  توسط پیام   | 



من دلم مي خواهد خانه اي داشته باشم پر دوست

 

کنج هر ديوارش دوستهايم

 

بنشينند آرام گل بگو گل بشنوند

 

هر کسي مي خواهد ، وارد خانه پر عشق و صفاي من گردد

 

يک سبد بوي گل سرخ به من هديه کند

 

شرط وارد گشتن ، شست و شوي دلهاست

 

شرط آن ، داشتن دل بي رنگ و رياست

 

بر درش برگ گلي مي کوبم

 

روي آن با قلم سبز بهار مي نويسم

 

اي يار خانة ما اينجاست

 

تا که سهراب نپرسد ديگر خانة دوست کجاست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 8:44  توسط پیام   | 



قلبم هنوزم میزنه برای عشقت

 

زندگی شعله گذاشته توی ماجرای عشقت

 

قلبم می زنه برای عشقت

 

 

تو یه اسمی که همیشه می مونه تو خاطراتم

 

تو گذشتی و پریدی ، من هنوز تو ماجراتم

 

من هنوز تو ماجراتم

 

 

من

 

من یه دل داده خسته

 

تو کتابای نبسته

 

تویی عکس یه عروسک

 

که تو آیینه ، نشسته

 

 

کاش دلش نیاد زمونه

 

برای ما ، کم بزاره

 

کاشکی دنیا ما دو تا رو

 

سر راه هم  بزاره

 

 

من

 

من یه دل داده خسته

 

تو کتابای نبسته

 

تویی عکس یه عروسک

 

که تو آیینه نشسته

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 18:26  توسط پیام   | 



 

      تمام  نوشتيم از بی قراری های سکوتمان که غريب بود

      از درد نوشتیم که یادبود  تنها ييمان، 

                                    تدفين سبک بالی ها ی دوران ما شود.

      نقل درد ،دل خوشی فکر هايمان هم ديگر وفا نخواهد کرد

      ديگر بی صداييمان را هم دم نيست آفتابش دم غروب است و حال ما ....

      

      همان است

                           سکوت و شايد فاجعه ی سکوت :

                                                                سکوت بی آوا

      هراسی مرگ بار از مرگی بی صدا، مرگی به بی صدايی همه ی آرزو هايمان .

      دل خوشی از آوا بود،

       از صدای سکوتی که قليل کوشهايی متر صد شنيدنش بودند تا شبی را با سکوت صبح و صبحی را با همهمه های بی صدايی، شب کنند.

      

      به اين دل خوشی است که هنوز هستيم

      شايد زمانيست برای بيشتر شنيدن آوای سکوتمان که اگر نشنويم ايت را هم به

      قانون فنا می دهيم و دیگر حتی پوچ هم نيستم

      

      هيچِِِ ِ هيچ  هستيم

                                   

                      بدون ظرف بودن برای پر شدن از پوچی.

 

 

      

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 14:14  توسط پیام   | 



عاشقه؟

 

عاشق يه پيرزن ، که عقيده داره دو دو تا ، پنج تا میشه !!!

 

وا!!!! من سه تاشو شنیدم. فامیلشه؟

 

نه ، یه زنگه ، که لم داده و ظاهرا گریه می کنه.

 

ایشالا به پای هم پیر بشن. خورد و خوراک چی کار میکنند؟

 

سرما می خورند !  مادرش کتابها رو میریزه تو یه پاتیل بزرگ و شام راه میندازه.

 

مادرش سایه  یه  درخته؟

 

نه ، یه آدمه که همیشه می گه : تو هم برو ، تو هم برو

 

دیوونست؟

 

شده ، میگن تو جشن تولدش دیوونه شده.

 

نازی ، مردم چه حوصله ای دارن

 

کپرش سوخت و مهموناش پا پتی  پا به فرار گذاشتند

 

خوشا به حالش که ستاره هارو داره

 

رفته و دادگاه شکایت کرده که همه ستاره ها رو دزدیدند

 

اینو تو یکی از مجلات  خوندم

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 16:49  توسط پیام   | 



بهش گفتم : ديگه بسه ، خسته شدم ، تحملم تموم شده ، دیگه می زارمش کنار.

گفت: یعنی نمی خوای به حرف من هم گوش بدی. به خاطر من

گفتم: تا حالاش هم که موندم به خاطر اصرار های تو بوده و گرنه خودت می دونی عمرا

گفت: یعنی می خوای جا بزنی،یعنی می خوای قبول کنی شکست خوردی بعد اين همه مدت؟

گفتم: اره ، می خوام شکست بخورم .چيه مگه ، همه آدما يه روز تو زندگيشون شکست میخورند. منم يکی از اونا

گفت: ولی تو که از شکست بدت میومد .

وسط حرفش پريدم و گفتم:تو رو خدا شروع نکن من حوصله بحث رو ندارم.

گفت: باشه ، خودت شکسته شدی بمونه ، من رو هم داری میشکنی. منی که تا حالا هزار بار بار کمکت کردم. منی که هر وقت به حرفم گوش کردی موفق بودی ، نبودی؟

گفتم: چرا بودم ولی به خدا اين مورد فرق داره. من اگه بمونم بازم شکست می خورم. بودن يا نبودن من فرقی که نمی کنه

گفت: شکست اولين قدم پيروزيه. پس بمون شکست بخور ولی بعدش همونجا پيروز شو

گفتم: پس غرورم چی؟ اونو چی کارش کنم؟

گفت: آدم يه جاهايي بايد غرورش رو زير پا بزاره

دستام رو روی سرم گذاشتم و چشام و بستم يه کم فکر کردم و گفتم: من نمی مونم.

گفت: پس من هيچ ؟

گفتم: آدم بايد يه جاهايي رو قلبش پا  بزاره!!!!!

از اون روز به بعد ، دیگه ساکت شد. تو هيچ موضوعی کمکم نکرد.

يه روز ازش پرسيدم چرا باهام اينجوری می کنی ؟

گفت: تصميم گرفتم برای اين بتپم تا زنده بمونی ، نه اين که زندگی کنی !!!!

 

********

 

من میگم حالا بسوزم ، یا که با غصه بسازم

تو میگی فرقی نداره ، من که چیزی نمی بازم

من می گم اینجا رو باختی ، عمری که رفته نمیاد

تو میگی قصه همين بود ، تو يه برگی توی اين باد

 

********

 

رو می کنم به آینه

رو به خودم داد می زنم

ببین چه قدر حقیر شده

اوج بلند بودنم

رو می کنم به آینه

من جای آینه میشکنم

رو به خودم داد می زنم

این آینست یا که منم؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 فروردین1385ساعت 23:37  توسط پیام   | 



 

نمی دونم چی شدش

 

پای خودنویش چشمات

 

روی کاغذ نگاهت

 

یهو لرزیده شد و لغزید و نوشتم

 

دوست دارم عزیزم

 

دوست دارم

 

به خدا دسته خودم نیست

 

دوست دارم

 

چی میشه

 

یه بار تو شهر قلب تو ، پا بزارم

 

آخه ظالم چی کار کنم

 

دوست دارم

 

دوست دارم

 

 

نمی دونم چی شدش

 

که جسارت کردم اینبار

 

دل به دریا زدم اینبار

 

توی آخرین ترانم

 

قلبم از عشق نترسید و نوشتم

 

دوست دارم عزیزم

 

دوست دارم

 

به خدا دسته خودم نیست

 

دوست دارم

 

چی میشه

 

یه بار تو شهر قلب تو ، پا بزارم

 

آخه ظالم چی کار کنم

 

دوست دارم

 

دوست دارم

 

 

توی آخرين ترانم

 

خط به خط از تو میگم

 

به خدا دسته خودم نیست

 

همشون کار دله

 

می دونم

 

خیلی جسارت کردم اما

 

تو بدون

 

که گناهش پای من نیست

 

همش اصرار دله

 

همش اصرار دله

 

آخه ظالم چی کار کنم

 

دوست دارم

 

دوست دارم

 

دوست دارم

.....

 

 

رها شایان

 

 

درد اين دل وامونده: می رم و می میرم ، آسوده می شم از عشق ، می رم و می میرم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 8:2  توسط پیام   | 



می دونم در حقت خیلی بدی کردم.قدر خوبيات رو ندونستم. می دونم خیلی دوسم داری خیلی بیشتر از اونچه فکرشو بکنم. اول خودم هم باورم نمی شد که تو دل به اين مهربونی داشته باشی. آره حق با توهه . هر چی دلت میخواد بهم بگو. می دونم، همه اينا رو می دونم وقتی که به مشکل بر خورده بودم تو بودی که هی می خواستی کمکم کنی ولی من نخواستم . تو بودی که من رو دلداری می دادی ، می گفتی به خدا توکل کن درست میشه. می دونيه چيه از خودم بدم اومده تو اين همه محبت در حق من کردی ولی من نا سپاس بودم. تو حتی به خاطر من اشک ريختی. خودت می دونی من طاقت ديدن اشکات رو ندارم. چقد نگران من بودی ، چه قدر خونمون زنگ زدی ولی من نبودم. به خدا خيلی شرمندتم. يادته که اونروز بعد از 3 هفته همو ديديم روم نمی شد تو چشات نگاه کنم. دستمو گرفتم جلو صورتم و گفتم ببخشيد. دستم و گرفتی آوردی پايين از رو صورتم و گفتی: حالت خوبه؟

ديگه بهت ايمان پيدا کردم وقتی ديروز از کيلومتر ها اونطرف تر واسم پيغام گذاشتی امشب  چهرشنبه سوريه مواظب خودت باش.

آره ديگه فهميدم تو من رو مثل داداشت ، مثل خواهرت، و از همه مهمتر مثل يه دوست ، دوستم داری.

تا حالا نتونستم کاری برات بکنم ولی الان فقط به احترام تو ، به احترام يک دوست واقعی ، اين نوشته رو تقديم به تو می کنم و از ته دلم میگم:

 

دوست خوبم..... خيلی دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 1:32  توسط پیام   | 



پنجره

 

یادمه هر وقت دلش می گرفت لب پنجره اتاقش می نشست و به صدای نسيمی که تو لابه لای موهاش می وزيد گوش میداد.يکی از همون روزا خيلی دلش گرفته بود، همش راه می رفت به زمين و زمان فحش می داد .بوم.. بوم..بوم  اين صدای مشتهاش بود که محکم به دیوار می کوبيد تمام دستاش کبود شده بود حتی به سر خودشم رحم نکرده بود. نمی دونست چیکار باید بکنه حتی حوصله پنجره رو هم نداشت. فقط راه میرفت به قدری داغون بود که حتی مادرش که بهترین دوستش بود جرائت نمی کرد بهش نزدیک شه. مادر فقط نگاه می کرد به دیوار فرو رفته به سر خونی پسر و تنها اشک می ريخت. يک ساعت گذشت سر وصدای مشتهای پسر، مادر رو کلافه کرده بود.

چند دقيقه ای تحمل کرد. در اتاق بسته شده بود و صدای ضربات پسر قطع.

مادر صدا کرد. پسرم حالت خوبه؟..............

جوابی نشنيد به طرف در رفت در رو باز کرد .

هيچکس نبود فقط پنجره ی باز بود و نسيمی که آروم اومد مادر رو بوسيد و واسه هميشه رفت 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 3:31  توسط پیام   | 



می دونی چیه؟ خیلی سخته آدم سر دوراهی بمونه؛ خیلی مشکله به دونفر همزمان بگی دوست دارم! خیلی غم انگيزه دو نفر رو دوست داشته باشی ولی مجبور باشی یکی رو انتخاب کنی. خیلی مسخرست به دونفر بگی هیچ وقت بهت خیانت نمی کنم ولی همیشه در حال خیانت به یکیشونی. واسه آدم خیلی سنگینه که دو نفر بهش اعتماد داشته باشند ولی اون خودش احساس کنه خیلی پسته. خیلی دیوونه کنندست که بخوای دو نفر رو با هم بدست بياری  ولی خودتم بدونی امکان نداره. خیلی.................................

ولی از همه سخت تر و مشکل ترو غم انگيزتر و دیوونه کننده تر اينه که بفهمی الان اون دونفر رو با هم واسه همیشه از دست دادی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 0:17  توسط پیام   | 



رفیق

 

 

ساعت 11 صبح بود رفتم دانشکده تا به کارای یک واحد مونده برسم. کارم زود تموم شد . تصمیم گرفتم تا میدون پیاده برم. نمی دونم چرا اخه خیلی راه بود ولی هوس پیاده روی کرده بودم . به یاد دوران دبیرستان با بچه ها اون همه راه پیاده میرفتیم. آخه هنرستان نزدیک دانشکدمون بود 20 دقیقه فاصله داشت. یادش بخیر توی هنرستان زنگ نقشه برداری چه حالی می کردیم. همش خنده مسخره بازی وقتی هم یه دبیر باحال داشته باشی فرض کن چی میشه.

حاجی کاظم دبیرمون بود فامیلیش رضایی بود ولی همه حاج کاظم صداش می کردن من با  تا2 از دوستای صمیمیم بهش می گفتیم حاج مهران.آخه ما خیلی باهاش صمیمی بودیم. حاجی یه ادمی بود با 45 سال سن که 5 سال بود لیسانس نقشه برداری گرفته بود . از اون آدمهایی که 8 سال جنگشو رفته بود و 5 سال هم روش اسارت کشیده بود. یه ادم ساده با موهای نارنجی .به قول بچه ای الکترونیک حاجی زنگ زده. فارسی نمی تونست صحبت بکنه هر وقت باهامون حرف می زد تو تا کلمه فارسی حرف می زد بعد با اون لحجه باحالش می گفت من نمی تونم فارسی حرف بزنم رشتی بگم که می فهمی.

می گفتم اره حاجی بگو.

اگه می دیدیش اصلا فکرشو نمی کردی یه ادمی باشه با کلی ارث پدری و یه کارخونه مواد پروتئینی و 2 تا کارخونه چایی  و باهکتارها زمين و ملک و املاک تو فومن .

همینجور تو افکارم غرق بودم که دیدم رسیدم سر کوچه هنرستان.یه حسی بهم می گفت برو حاجی هستش. 2 دل شدم چند دقیقه صبر کردم. گفتم بادا باد شاید حاجی باشه.

رفتم و رفتم از اون کوچه هم کلی خاطره داشتم . کوچه ای که یه طرفش پر خونه بود اونطرف زمين بایر با علف های هرزی که موقع بهار از قد آدم هم بلند تر می شدن. یاد سال دوم افتادم باید برداشت زمین می کردیم بارون اومده بود حاجی گیر داد باید برین تو زمین کارتون رو انجام بدین تو اون گل تو اون علف های بلند. چقدر تو سر و کله هم زدیم. آخرش که کارا تموم شد به من گفت نمره ها رو وارد کن . نمره ها رو خوند و من نوشتم. بعد لیست رو ازم گرفت یه نگاهی بهم کرد و با خنده گفت : باز تو یه نمره به همه نمره ها اضافه کردی؟

گفتم حاجی بچه ها تو زمین کلی زحمت کشیدن یه نمره دیگه ارزش این حرفا رو نداره.

رسیدم دم در هنرستان نگهبان رو دیدم یه دفعه لبخند رو لبام اومد. همیشه اسمش یادم می مونه آخه فامیلیمون یکی بود. باهاش سلام علیک و خوش و بش کردم بعد رفتم تو حیات. چه قدر عوض شده بود.

رفتم تو ساختمون با خودم گفتم اول برم پیش مدیر از پله ها بالا رفتم در اتاق قفل بود . نیومده بود.

به طرف اتاق دبیر ها حرکت کردم در اتاق رو باز کردم همه نشسته بودن اخه تازه زنگ خورده بود بچه ها پایین بودن. چند تا از دبیرهای قبلی رو دیدم سلام علیک کردم و پرسیدم حاجی رضایی نیومده ؟

گفتند کلاس داره زنگ بعد دیگه باید پیداش بشه.

خیلی خوشحال شدم سرسع اومدم پایین گفتم برم سر کوچه منتظرش واسم از اونجا باهاش بیام سرم پایین که یه دفعه یکی دستمو گرفت و گفت : کجا با این عجله؟

اره خودش بود، خود خودش با همون قیافه با همون خنده همیشگی با همون لحجه.

بقلش کردم و گفتم چاکر حاج مهرانم هستیم.

گفت پاشو بریم بوفه یه ساندویج بخوریم من هیچی نخوردم من هم به یاد قدیم رفتم باهاش. آخه من و علی و سینا هر پنجشنبه بوفه مهمون حاجی بودم.

سوسیس ، کالباس و همبرگر کارخونه خودش و مهمونمون می کرد.

رفتم تو به مئول بوفه گفت دو همبرگر از اون مخصوصاش بده.حال و احوالم وپرسید آخه یک سالی بود ندیده بودمش  کلی هم شوخی کرد باهام بعد با جدیت پرسید: نمازت رو که می خونی؟

گفتم : اره حاجی دارم سعی میکنم.

-         باز به شک افتادی؟

-         حاجی تو نماز خدا نمیشه شک کرد، به خودم شک دارم.

-         چته؟

-         هیچی به خدا ، فقط احساس می کنم چیزی که می خونم از ته دل نیست، عادته

-         کتابهایی که بهت داده بودم بخونی سال پیش چند تاشو خوندی؟

-         5 تارو

-         خب چه نتیجه ای گرفتی؟

-         بزرگترینش این بود که فهمیدم همه مشکلات از خودمه باید اول خودم رو درست کنم.

-         چرا نمی کنی؟

-         گفتم که، دارم سعی می کنم.

-         خوبه ، خب حالا از دوستای جون جونیت چه خبر علی ، سینا

-         نپرس حاجی دلم خونه

همون لحظه مسئول بوفه ساندويج ها رو داد رفتیم حیاط گفت: بخوریم بریم سر کلاس بعد درس با هم صحبت می کنیم.

رفتیم سر کلاس رفتم رو صندلی نشستم.

حاجی رو به کلاس کرد و گفت امروز یه مهمون دارم واسه همین زیاد کار مسخت نمی دم بهتون که زود کارتون تموم شه بعد با همون روش تدریس سادش شروع کرد به حرف زدن .

بعد از هر 2 جمله که درس می داد می گفت مگه نه پیام؟

گفتم اره حاجی کارت درسته شما که استادی.

20 دقیقه درس داد بعد برگه کار رو به سر گروها داد و گفت بچه ها برن دوربین بگیرن. و 1 ساعت دیگه هم کار هارو تحویل می گیره.

اومدیم تو حیاط گفت خب نگفتی چه خبر از علی و سینا.

گفتم: حاجی نگو تو رو خدا بی خیال

-         چی شده مگه

-         هیچی بینمون بهم خورده

باورش نمی شد گفت :یعنی تمام یا قهر 2 روزه؟

گفتم :تموم کردیم حاجی الان 5 ماهه

باورش نمی شد . یعنی به هر کی می گفتی باورش نمی شد که ما سه تا باه رابطه نداشته باشیم. علی و سینا باهم پسر خاله بودن من هم دوستشون ولی همه خیال می کردن ما سه تا پسر خاله هستیم.فقط حاجی می دونست من با این 2 تا نسبت ندارم اخه یه زمانی با بابای سینا همکار بود و همشهری جد اندر جد همو میشناختن.

ما سه تا اينقدر باهم بودیم در هفته همش خونه هم بودیم با اینکه سینا ترک تحصیل کرده بود ولی همیشه با هم ربطه داشتیم من وعلی که تمام زندگیمون با هم بود . کلاسامون . بیرون رفتنمون . وقت درس خوندنمون.....

حاجی باز با لبخندش ولی ایندفعه معنی دار گفت : چرا به هم خورد؟

-         خورد دیگه حاجی

-         سر همون موضوع؟

-         کدوم موضوع؟

-         سر موضوع دختر خاله دیگه

-         اونم دخیل بود

-         دیگه سر چی بود؟

-         علی داشت سنگ مینداخت حاجی بینمون

-         بین تو و کی؟

-         بین من و دختر خاله و سینا

-         چرا؟

-         عشق همیشه همراه با کینه هستش حاجی. نیستش؟

-         پیام چه قدر بهشون اعتماد داشتی؟

-         خیلی حاجی اندازه جفت چشام. خودت در جریانی خیلی خاطرشون رو می خواستم .ولی.......

-         حالا چقدر می شناختیشون اصلا تو این سالها  ازشون شناخت پیدا کرده بودی؟

-    در مورد علی و سینا اگه اون موقع می پرسیدی می گفتم خیلی ولی الان بپرسی می گم از علی هیچی ولی از سینا باز خیلی

-         مطمئنی؟

-         اره بهتره بگم تقریبا

یه نگاه بهم انداخت از چشاش می شد خوند یه چیز می خواد بهم بگه پرسید:

یادته اون سال سوم سینا ترک تحصیل کرد می دونی واسه چی؟

گفتم : فقط می دونم مثل اینکه می خواست تغییر رشته بده واسه همین دیگه نیومد.

گفت: مطمئنی ؟

-         اره . سینا هیچ وقت بهم دروغ نمی گفت

بازم با نگاه معنی دارش ازم پرسید اگه یه روز این 2 تا بیان معذرت خواهی قببول می کنب باهاشون رفاقت کنی؟

گفتنم: سینا شاید ولی علی هرگز

-         چرا؟

-         سینا تو ماجرا ما قربانی بود. قربانی دروغ های علی

-         تو قربانی چی علی شدی؟

-         من قربانی دو روییش.

-         قربانی چی سینا؟

-         هیچی

-         تو گفتی سینا بهت دروغ نمی گفت درسته؟

-         اره

-         پس حتما بهت گفته که اونسال خودش ترک تحصیل نکرده بلکه اخراج شده؟

چشام درشت شده بود از تعجب گفتم : نه حاجی نگفته بود

گفت : وقتی به خانوادش نگه به تو بخواد بگه؟

-         یعنی تو خونوادش کسی نمی دونست؟

-         فقط باباش

-         چی بگم والا

-         پیام یه سوال دارم؟

-         بپرس حاجی

-         فکر می کنی چه قدر دوست خوبی بودی؟

-         تا جایی که در توانم بوده تا جایی که بهم یاد داده بودن چه جوری یه رفیق خوب باشی

-         حالا بگو ببینم دقیق چند ساله سینا رو میشناسی؟

-         فکر کنم 6 سال بشه

نگاهشو ازم گرفت و سرش و انداخت پایین و با حسرت گفت:

خیلی بده آدم با یه نفر 6 سال رفیق باشه و فکر کنه خیلی خوب میشناسش ولی ندونه که رفیق صمیمیش 2 ساله که اعتیاد به حشیش ، الکل و اکس داره!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1384ساعت 4:16  توسط پیام   |