می دونی چیه؟ خیلی سخته آدم سر دوراهی بمونه؛ خیلی مشکله به دونفر همزمان بگی دوست دارم! خیلی غم انگيزه دو نفر رو دوست داشته باشی ولی مجبور باشی یکی رو انتخاب کنی. خیلی مسخرست به دونفر بگی هیچ وقت بهت خیانت نمی کنم ولی همیشه در حال خیانت به یکیشونی. واسه آدم خیلی سنگینه که دو نفر بهش اعتماد داشته باشند ولی اون خودش احساس کنه خیلی پسته. خیلی دیوونه کنندست که بخوای دو نفر رو با هم بدست بياری ولی خودتم بدونی امکان نداره. خیلی.................................
ولی از همه سخت تر و مشکل ترو غم انگيزتر و دیوونه کننده تر اينه که بفهمی الان اون دونفر رو با هم واسه همیشه از دست دادی.
رفیق
ساعت 11 صبح بود رفتم دانشکده تا به کارای یک واحد مونده برسم. کارم زود تموم شد . تصمیم گرفتم تا میدون پیاده برم. نمی دونم چرا اخه خیلی راه بود ولی هوس پیاده روی کرده بودم . به یاد دوران دبیرستان با بچه ها اون همه راه پیاده میرفتیم. آخه هنرستان نزدیک دانشکدمون بود 20 دقیقه فاصله داشت. یادش بخیر توی هنرستان زنگ نقشه برداری چه حالی می کردیم. همش خنده مسخره بازی وقتی هم یه دبیر باحال داشته باشی فرض کن چی میشه.
حاجی کاظم دبیرمون بود فامیلیش رضایی بود ولی همه حاج کاظم صداش می کردن من با تا2 از دوستای صمیمیم بهش می گفتیم حاج مهران.آخه ما خیلی باهاش صمیمی بودیم. حاجی یه ادمی بود با 45 سال سن که 5 سال بود لیسانس نقشه برداری گرفته بود . از اون آدمهایی که 8 سال جنگشو رفته بود و 5 سال هم روش اسارت کشیده بود. یه ادم ساده با موهای نارنجی .به قول بچه ای الکترونیک حاجی زنگ زده. فارسی نمی تونست صحبت بکنه هر وقت باهامون حرف می زد تو تا کلمه فارسی حرف می زد بعد با اون لحجه باحالش می گفت من نمی تونم فارسی حرف بزنم رشتی بگم که می فهمی.
می گفتم اره حاجی بگو.
اگه می دیدیش اصلا فکرشو نمی کردی یه ادمی باشه با کلی ارث پدری و یه کارخونه مواد پروتئینی و 2 تا کارخونه چایی و باهکتارها زمين و ملک و املاک تو فومن .
همینجور تو افکارم غرق بودم که دیدم رسیدم سر کوچه هنرستان.یه حسی بهم می گفت برو حاجی هستش. 2 دل شدم چند دقیقه صبر کردم. گفتم بادا باد شاید حاجی باشه.
رفتم و رفتم از اون کوچه هم کلی خاطره داشتم . کوچه ای که یه طرفش پر خونه بود اونطرف زمين بایر با علف های هرزی که موقع بهار از قد آدم هم بلند تر می شدن. یاد سال دوم افتادم باید برداشت زمین می کردیم بارون اومده بود حاجی گیر داد باید برین تو زمین کارتون رو انجام بدین تو اون گل تو اون علف های بلند. چقدر تو سر و کله هم زدیم. آخرش که کارا تموم شد به من گفت نمره ها رو وارد کن . نمره ها رو خوند و من نوشتم. بعد لیست رو ازم گرفت یه نگاهی بهم کرد و با خنده گفت : باز تو یه نمره به همه نمره ها اضافه کردی؟
گفتم حاجی بچه ها تو زمین کلی زحمت کشیدن یه نمره دیگه ارزش این حرفا رو نداره.
رسیدم دم در هنرستان نگهبان رو دیدم یه دفعه لبخند رو لبام اومد. همیشه اسمش یادم می مونه آخه فامیلیمون یکی بود. باهاش سلام علیک و خوش و بش کردم بعد رفتم تو حیات. چه قدر عوض شده بود.
رفتم تو ساختمون با خودم گفتم اول برم پیش مدیر از پله ها بالا رفتم در اتاق قفل بود . نیومده بود.
به طرف اتاق دبیر ها حرکت کردم در اتاق رو باز کردم همه نشسته بودن اخه تازه زنگ خورده بود بچه ها پایین بودن. چند تا از دبیرهای قبلی رو دیدم سلام علیک کردم و پرسیدم حاجی رضایی نیومده ؟
گفتند کلاس داره زنگ بعد دیگه باید پیداش بشه.
خیلی خوشحال شدم سرسع اومدم پایین گفتم برم سر کوچه منتظرش واسم از اونجا باهاش بیام سرم پایین که یه دفعه یکی دستمو گرفت و گفت : کجا با این عجله؟
اره خودش بود، خود خودش با همون قیافه با همون خنده همیشگی با همون لحجه.
بقلش کردم و گفتم چاکر حاج مهرانم هستیم.
گفت پاشو بریم بوفه یه ساندویج بخوریم من هیچی نخوردم من هم به یاد قدیم رفتم باهاش. آخه من و علی و سینا هر پنجشنبه بوفه مهمون حاجی بودم.
سوسیس ، کالباس و همبرگر کارخونه خودش و مهمونمون می کرد.
رفتم تو به مئول بوفه گفت دو همبرگر از اون مخصوصاش بده.حال و احوالم وپرسید آخه یک سالی بود ندیده بودمش کلی هم شوخی کرد باهام بعد با جدیت پرسید: نمازت رو که می خونی؟
گفتم : اره حاجی دارم سعی میکنم.
- باز به شک افتادی؟
- حاجی تو نماز خدا نمیشه شک کرد، به خودم شک دارم.
- چته؟
- هیچی به خدا ، فقط احساس می کنم چیزی که می خونم از ته دل نیست، عادته
- کتابهایی که بهت داده بودم بخونی سال پیش چند تاشو خوندی؟
- 5 تارو
- خب چه نتیجه ای گرفتی؟
- بزرگترینش این بود که فهمیدم همه مشکلات از خودمه باید اول خودم رو درست کنم.
- چرا نمی کنی؟
- گفتم که، دارم سعی می کنم.
- خوبه ، خب حالا از دوستای جون جونیت چه خبر علی ، سینا
- نپرس حاجی دلم خونه
همون لحظه مسئول بوفه ساندويج ها رو داد رفتیم حیاط گفت: بخوریم بریم سر کلاس بعد درس با هم صحبت می کنیم.
رفتیم سر کلاس رفتم رو صندلی نشستم.
حاجی رو به کلاس کرد و گفت امروز یه مهمون دارم واسه همین زیاد کار مسخت نمی دم بهتون که زود کارتون تموم شه بعد با همون روش تدریس سادش شروع کرد به حرف زدن .
بعد از هر 2 جمله که درس می داد می گفت مگه نه پیام؟
گفتم اره حاجی کارت درسته شما که استادی.
20 دقیقه درس داد بعد برگه کار رو به سر گروها داد و گفت بچه ها برن دوربین بگیرن. و 1 ساعت دیگه هم کار هارو تحویل می گیره.
اومدیم تو حیاط گفت خب نگفتی چه خبر از علی و سینا.
گفتم: حاجی نگو تو رو خدا بی خیال
- چی شده مگه
- هیچی بینمون بهم خورده
باورش نمی شد گفت :یعنی تمام یا قهر 2 روزه؟
گفتم :تموم کردیم حاجی الان 5 ماهه
باورش نمی شد . یعنی به هر کی می گفتی باورش نمی شد که ما سه تا باه رابطه نداشته باشیم. علی و سینا باهم پسر خاله بودن من هم دوستشون ولی همه خیال می کردن ما سه تا پسر خاله هستیم.فقط حاجی می دونست من با این 2 تا نسبت ندارم اخه یه زمانی با بابای سینا همکار بود و همشهری جد اندر جد همو میشناختن.
ما سه تا اينقدر باهم بودیم در هفته همش خونه هم بودیم با اینکه سینا ترک تحصیل کرده بود ولی همیشه با هم ربطه داشتیم من وعلی که تمام زندگیمون با هم بود . کلاسامون . بیرون رفتنمون . وقت درس خوندنمون.....
حاجی باز با لبخندش ولی ایندفعه معنی دار گفت : چرا به هم خورد؟
- خورد دیگه حاجی
- سر همون موضوع؟
- کدوم موضوع؟
- سر موضوع دختر خاله دیگه
- اونم دخیل بود
- دیگه سر چی بود؟
- علی داشت سنگ مینداخت حاجی بینمون
- بین تو و کی؟
- بین من و دختر خاله و سینا
- چرا؟
- عشق همیشه همراه با کینه هستش حاجی. نیستش؟
- پیام چه قدر بهشون اعتماد داشتی؟
- خیلی حاجی اندازه جفت چشام. خودت در جریانی خیلی خاطرشون رو می خواستم .ولی.......
- حالا چقدر می شناختیشون اصلا تو این سالها ازشون شناخت پیدا کرده بودی؟
- در مورد علی و سینا اگه اون موقع می پرسیدی می گفتم خیلی ولی الان بپرسی می گم از علی هیچی ولی از سینا باز خیلی
- مطمئنی؟
- اره بهتره بگم تقریبا
یه نگاه بهم انداخت از چشاش می شد خوند یه چیز می خواد بهم بگه پرسید:
یادته اون سال سوم سینا ترک تحصیل کرد می دونی واسه چی؟
گفتم : فقط می دونم مثل اینکه می خواست تغییر رشته بده واسه همین دیگه نیومد.
گفت: مطمئنی ؟
- اره . سینا هیچ وقت بهم دروغ نمی گفت
بازم با نگاه معنی دارش ازم پرسید اگه یه روز این 2 تا بیان معذرت خواهی قببول می کنب باهاشون رفاقت کنی؟
گفتنم: سینا شاید ولی علی هرگز
- چرا؟
- سینا تو ماجرا ما قربانی بود. قربانی دروغ های علی
- تو قربانی چی علی شدی؟
- من قربانی دو روییش.
- قربانی چی سینا؟
- هیچی
- تو گفتی سینا بهت دروغ نمی گفت درسته؟
- اره
- پس حتما بهت گفته که اونسال خودش ترک تحصیل نکرده بلکه اخراج شده؟
چشام درشت شده بود از تعجب گفتم : نه حاجی نگفته بود
گفت : وقتی به خانوادش نگه به تو بخواد بگه؟
- یعنی تو خونوادش کسی نمی دونست؟
- فقط باباش
- چی بگم والا
- پیام یه سوال دارم؟
- بپرس حاجی
- فکر می کنی چه قدر دوست خوبی بودی؟
- تا جایی که در توانم بوده تا جایی که بهم یاد داده بودن چه جوری یه رفیق خوب باشی
- حالا بگو ببینم دقیق چند ساله سینا رو میشناسی؟
- فکر کنم 6 سال بشه
نگاهشو ازم گرفت و سرش و انداخت پایین و با حسرت گفت:
خیلی بده آدم با یه نفر 6 سال رفیق باشه و فکر کنه خیلی خوب میشناسش ولی ندونه که رفیق صمیمیش 2 ساله که اعتیاد به حشیش ، الکل و اکس داره!!!!


