می دونم در حقت خیلی بدی کردم.قدر خوبيات رو ندونستم. می دونم خیلی دوسم داری خیلی بیشتر از اونچه فکرشو بکنم. اول خودم هم باورم نمی شد که تو دل به اين مهربونی داشته باشی. آره حق با توهه . هر چی دلت میخواد بهم بگو. می دونم، همه اينا رو می دونم وقتی که به مشکل بر خورده بودم تو بودی که هی می خواستی کمکم کنی ولی من نخواستم . تو بودی که من رو دلداری می دادی ، می گفتی به خدا توکل کن درست میشه. می دونيه چيه از خودم بدم اومده تو اين همه محبت در حق من کردی ولی من نا سپاس بودم. تو حتی به خاطر من اشک ريختی. خودت می دونی من طاقت ديدن اشکات رو ندارم. چقد نگران من بودی ، چه قدر خونمون زنگ زدی ولی من نبودم. به خدا خيلی شرمندتم. يادته که اونروز بعد از 3 هفته همو ديديم روم نمی شد تو چشات نگاه کنم. دستمو گرفتم جلو صورتم و گفتم ببخشيد. دستم و گرفتی آوردی پايين از رو صورتم و گفتی: حالت خوبه؟
ديگه بهت ايمان پيدا کردم وقتی ديروز از کيلومتر ها اونطرف تر واسم پيغام گذاشتی امشب چهرشنبه سوريه مواظب خودت باش.
آره ديگه فهميدم تو من رو مثل داداشت ، مثل خواهرت، و از همه مهمتر مثل يه دوست ، دوستم داری.
تا حالا نتونستم کاری برات بکنم ولی الان فقط به احترام تو ، به احترام يک دوست واقعی ، اين نوشته رو تقديم به تو می کنم و از ته دلم میگم:
دوست خوبم..... خيلی دوستت دارم![]()
پنجره
یادمه هر وقت دلش می گرفت لب پنجره اتاقش می نشست و به صدای نسيمی که تو لابه لای موهاش می وزيد گوش میداد.يکی از همون روزا خيلی دلش گرفته بود، همش راه می رفت به زمين و زمان فحش می داد .بوم.. بوم..بوم اين صدای مشتهاش بود که محکم به دیوار می کوبيد تمام دستاش کبود شده بود حتی به سر خودشم رحم نکرده بود. نمی دونست چیکار باید بکنه حتی حوصله پنجره رو هم نداشت. فقط راه میرفت به قدری داغون بود که حتی مادرش که بهترین دوستش بود جرائت نمی کرد بهش نزدیک شه. مادر فقط نگاه می کرد به دیوار فرو رفته به سر خونی پسر و تنها اشک می ريخت. يک ساعت گذشت سر وصدای مشتهای پسر، مادر رو کلافه کرده بود.
چند دقيقه ای تحمل کرد. در اتاق بسته شده بود و صدای ضربات پسر قطع.
مادر صدا کرد. پسرم حالت خوبه؟..............
جوابی نشنيد به طرف در رفت در رو باز کرد .
هيچکس نبود فقط پنجره ی باز بود و نسيمی که آروم اومد مادر رو بوسيد و واسه هميشه رفت


