تمام نوشتيم از بی قراری های سکوتمان که غريب بود
از درد نوشتیم که یادبود تنها ييمان،
تدفين سبک بالی ها ی دوران ما شود.
نقل درد ،دل خوشی فکر هايمان هم ديگر وفا نخواهد کرد
ديگر بی صداييمان را هم دم نيست آفتابش دم غروب است و حال ما ....
همان است
سکوت و شايد فاجعه ی سکوت :
سکوت بی آوا
هراسی مرگ بار از مرگی بی صدا، مرگی به بی صدايی همه ی آرزو هايمان .
دل خوشی از آوا بود،
از صدای سکوتی که قليل کوشهايی متر صد شنيدنش بودند تا شبی را با سکوت صبح و صبحی را با همهمه های بی صدايی، شب کنند.
به اين دل خوشی است که هنوز هستيم
شايد زمانيست برای بيشتر شنيدن آوای سکوتمان که اگر نشنويم ايت را هم به
قانون فنا می دهيم و دیگر حتی پوچ هم نيستم
هيچِِِ ِ هيچ هستيم
بدون ظرف بودن برای پر شدن از پوچی.


