تبليغاتX
حرف های دل یه دیوونه


سلام

 

حال همه ما خوب است

 

ملالی نيست

 

جز کم شدن گاه به گاه خيالی دور

 

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گويند

 

با اين همه

 

عمری اگر باقی بود

 

طوری از کنار زندگی می گذرم

 

که نه پشت آهوی بی جفت بلرزد و نه اين دل ناماندگار بی درمان

 

من

 

زندگی را دوست دارم

 

ولی از زندگی دوباره می ترسم

 

دين را دوست دارم

 

ولی از آخوندها می ترسم

 

قانون را دوست دارم

 

ولی از پاسبان ها می ترسم

 

عشق را دوست دارم

 

ولی از زن ها می ترسم

 

کودکان را دوست دارم

 

ولی از آینه می ترسم

 

سلام را دوست دارم

 

ولی از زبانم می ترسم

 

من می ترسم

 

پس هستم

 

اين چنين می گذرد روز و روزگار من

 

من روز را دوست دارم

 

ولی از روزگار می ترسم

 

 

برای اعتراف به کليسا می روم

 

رو در رو بر علف های کليسا می ايستم

 

و همه گناهان خود را يکجا اعتراف می کنم

 

بخشيده خواهم شد به یقین

 

علف ها بی واسطه با خدا سخن می گويند.

 

 

و حرف آخر:

 

                  اين جهانی که پر از مضحکه و تکراره

 

                                                      تکه تکه شدن دل چه تماشا داره

 

 

خدانگهدار.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 10:6  توسط پیام   |