تبليغاتX
حرف های دل یه دیوونه


سلام

امیدوارم حال همتون خوب باشه.

امشب شب یلداست و می دونم که همتون کنار خونوادهاتون هستین. وحسابی دارین حال می کنید.

تا اونجایی که  میدونید من که سرباز هستم و شب یلدا امسال رو باید تو کوچه و خیابون های بابل گشت

پیاده برم. البته ناراضی نیستم . این هم واسه خودش یه خاطرست.

فقط می خواستم بگم که الان در کنار خونوادهاتون هستین . قدرشون رو بدونید. مخصوصا قدر مادراتون رو.

 

پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد
چه كسي او؟
زني است در دوردست هاي دور
 زني شبيه مادرم
زني با لباس سياه
كه بر رويشان
شكوفه هاي سفيد كوچك نشسته است
رفتم و وارت ديدم چل ورات
چل وار كهنت وبردس بهارت
پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد
و اين بار زني بهياد سالهاي دور
سالهي گمم
سالهايي كه در كدورت گذشت
پير و فراموش گشته اند
مي نالد كودكي اش را
ديروز را
ديروز در غبار را
او كوچك بود و شاد
با پيراهني به رنگ گلهاي وحشي
سبز و سرخ
و همراه او مادرش
زني با لباس هاي سياه كه بر رويشان شكوفه هاي سفيد كوچك نشسته
بود
زير همين بلوط پير
باد زورش به پر عقاب نمي رسيد
ياد مي آورد افسانه هاي مادرش را
مادر
اين همه درخت از كجا آمده اند ؟
هر درخت اين كوهسار
حكايتي است دخترم
پس راست مي گفت مادرم
زنان تاوه در جنگل مي ميرند
در لحظه هاي كوه
و سالهاي بعد
دختران تاوه با لباس هاي سياه كه بر رويشان شكوفه هاي سفيد نشسته
است آنها را در آوازهاشان مي خوانند
هر دختري مادرش را
رفتم و وارت ديدم چل وارت
چل وار كهنت وبردس نهارت
خرابي اجاق ها را ديدم در خرابي خانه ها
و ديدم سنگ هاي دست چين تو را
در خرابي كهنه تري
پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد
و اين بار دختري به ياد مادرش

مرحوم حسین پناهی

 

و :

دلم. گلم. حرمت نگه دار. این اشک ها که می بینی خون بهای عمر رفته من است. که همه را یکجا

سند زده ام به جادوی دو چشمان سیاه تو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 17:46  توسط پیام   |