پنجره
یادمه هر وقت دلش می گرفت لب پنجره اتاقش می نشست و به صدای نسيمی که تو لابه لای موهاش می وزيد گوش میداد.يکی از همون روزا خيلی دلش گرفته بود، همش راه می رفت به زمين و زمان فحش می داد .بوم.. بوم..بوم اين صدای مشتهاش بود که محکم به دیوار می کوبيد تمام دستاش کبود شده بود حتی به سر خودشم رحم نکرده بود. نمی دونست چیکار باید بکنه حتی حوصله پنجره رو هم نداشت. فقط راه میرفت به قدری داغون بود که حتی مادرش که بهترین دوستش بود جرائت نمی کرد بهش نزدیک شه. مادر فقط نگاه می کرد به دیوار فرو رفته به سر خونی پسر و تنها اشک می ريخت. يک ساعت گذشت سر وصدای مشتهای پسر، مادر رو کلافه کرده بود.
چند دقيقه ای تحمل کرد. در اتاق بسته شده بود و صدای ضربات پسر قطع.
مادر صدا کرد. پسرم حالت خوبه؟..............
جوابی نشنيد به طرف در رفت در رو باز کرد .
هيچکس نبود فقط پنجره ی باز بود و نسيمی که آروم اومد مادر رو بوسيد و واسه هميشه رفت


