تبليغاتX
حرف های دل یه دیوونه


می دونم در حقت خیلی بدی کردم.قدر خوبيات رو ندونستم. می دونم خیلی دوسم داری خیلی بیشتر از اونچه فکرشو بکنم. اول خودم هم باورم نمی شد که تو دل به اين مهربونی داشته باشی. آره حق با توهه . هر چی دلت میخواد بهم بگو. می دونم، همه اينا رو می دونم وقتی که به مشکل بر خورده بودم تو بودی که هی می خواستی کمکم کنی ولی من نخواستم . تو بودی که من رو دلداری می دادی ، می گفتی به خدا توکل کن درست میشه. می دونيه چيه از خودم بدم اومده تو اين همه محبت در حق من کردی ولی من نا سپاس بودم. تو حتی به خاطر من اشک ريختی. خودت می دونی من طاقت ديدن اشکات رو ندارم. چقد نگران من بودی ، چه قدر خونمون زنگ زدی ولی من نبودم. به خدا خيلی شرمندتم. يادته که اونروز بعد از 3 هفته همو ديديم روم نمی شد تو چشات نگاه کنم. دستمو گرفتم جلو صورتم و گفتم ببخشيد. دستم و گرفتی آوردی پايين از رو صورتم و گفتی: حالت خوبه؟

ديگه بهت ايمان پيدا کردم وقتی ديروز از کيلومتر ها اونطرف تر واسم پيغام گذاشتی امشب  چهرشنبه سوريه مواظب خودت باش.

آره ديگه فهميدم تو من رو مثل داداشت ، مثل خواهرت، و از همه مهمتر مثل يه دوست ، دوستم داری.

تا حالا نتونستم کاری برات بکنم ولی الان فقط به احترام تو ، به احترام يک دوست واقعی ، اين نوشته رو تقديم به تو می کنم و از ته دلم میگم:

 

دوست خوبم..... خيلی دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 1:32  توسط پیام   |